سینه‌ها را خامشی گنجینهٔ گوهر کند یاد دارم از صدف این نکتهٔ سربسته را

در دیار عشق، کس را دل نمی‌سوزد به کس از تب گرم است این‌جا شمع بالین خسته را

ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را

زود گردد چهرهٔ بی‌شرم، پامال نگاه می‌رود گلشن به غارت، باغبان خفته را

مرا از صافی مشرب ز خود دانند هر قومی که هر ظرفی به رنگ خود برآرد آب روشن را

چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟ ستاره نقطهٔ سهوست صبح روشن را

دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را

ز افتادگی به مسند عزت رسیده است یوسف کند چگونه فراموش چاه را؟

غافلان را گوش بر آواز طبل رحلت است هر تپیدن قاصدی باشد دل آگاه را

دلت ای غنچه محال است سبکبار شود تا نریزی ز بغل این زر اندوخته را