ز گریه ابر سیه می‌شود سفید آخر بس است اشک ندامت سیاهکاران را

ازان ز داغ نهان پرده برنمی‌دارم که دست و دل نشود سرد، لاله‌کاران را

غم عالم فراوان است و من یک غنچه‌دل دارم چسان در شیشهٔ ساعت کنم ریگ بیابان را؟

اگر تو دامن خود را به دست ما ندهی ز دست ما نگرفته است کس گریبان را

چنان شد عام در ایام ما ذوق گرفتاری که آزادی کند دلگیر، اطفال دبستان را

بنه بر طاق نسیان زهد را چون شیشهٔ خالی درین موسم که سنگ از لاله جام آورد مستان را

به هشیاران فشان این دانهٔ تسبیح را زاهد که ابر از رشتهٔ باران به دام آورد مستان را

مکرر بود وضع روز و شب، آن ساقی جانها ز زلف و عارض خود، صبح و شام آورد مستان را

آشنایی به کسی نیست درین خانه مرا نظر از جمع به شمع است چو پروانه مرا

کو عشق تا به هم شکند هستی مرا ظاهر کند به عالمیان پستی مرا