از عزیزان جهان هر کس به دولت می‌رسد آشنایی می‌شود از آشنایان کم مرا

دل چو رو گرداند، بر گرداندن او مشکل است روی دل تا برنگردیده است، بر گردان مرا

شور و غوغا نبود در سفر اهل نظر نیست آواز درا، قافلهٔ شبنم را

حرصی که داشتم به شکار پری رخان چون باز، بیش شد ز نظر دوختن مرا

در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاه با دو چشم بسته می‌باید سفر کردن مرا

با چنین سامان حسن ای غنچه‌لب انصاف نیست از برای بوسه‌ای خون در جگر کردن مرا

شب زلف سیه افسانهٔ خوابم شده بود ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا

نکرده بود تماشا هنوز قامت راست که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا

اگر تپیدن دل ترجمان نمی‌گردید که می‌شناخت درین تیره خاکدان غم را؟

عشق سازد ز هوس پاک، دل آدم را دزد چون شحنه شود، امن کند عالم را