سیل از ویرانهٔ من شرمساری می‌برد نیست جز افسوس در کف، خانه‌پرداز مرا

پیری مرا به گوشهٔ عزلت دلیل شد بال شکسته شد به قفس راهبر مرا

عشقم چنان ربود که دنیا و آخرت افتاد چون دو قطرهٔ اشک از نظر مرا

بس که دیدم سردمهری از نسیم نوبهار باده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا

بر خاطر موج است گران، دیدن ساحل یارب تو نگه دار ز منزل سفرم را!

عمر شد در گوشمالم صرف، گویا روزگار می‌کند ساز از برای محفل دیگر مرا

روی تلخ دایه نتواند مرا خاموش کرد طفل بدخویم، شکر در شیر می‌باید مرا

از نسیم گل پریشان گردد اوراق حواس خلوتی چون غنچهٔ تصویر می‌باید مرا

برنمی‌دارد به رغم من، نظر از خاک راه می‌فشاند بر زمین جامی که می‌باید مرا

گران نیم به خریدار از سبکروحی به سیم قلب، چو یوسف توان خرید مرا