به بوی پیرهن از دوست صلح نتوان کرد کجا فریب دهد جلوهٔ بهشت مرا؟

چو برگ، بر سر حاصل نمی‌توان لرزید کجاست سنگ، که دل از ثمر گرفت مرا

می‌شوم گل، در گریبان خار می‌افتد مرا غنچه می‌گردم، گره در کار می‌افتد مرا

بس که دارم انفعال از بی‌وجودیهای خویش آب گردم چون کسی از خاک بردارد مرا

چندان که پا ز کوی خرابات می‌کشم آب روان حکم قضا می‌برد مرا

غمگین نیم که خلق شمارند بد مرا نزدیک می‌کند به خدا، دست رد مرا

ز زندگانی خود، چرخ سیر کرد مرا دم فسردهٔ این پیر، پیر کرد مرا

گرفت نفس غیور اختیار از دستم مدد کنید که کافر اسیر کرد مرا!

همه شب قافلهٔ نالهٔ من در راه است گر چه فریادرسی همچو جرس نیست مرا

زنگیان دشمن آیینهٔ بی‌زنگارند طمع روی دل از تیره‌دلان نیست مرا