گر چه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم رهروی نیست درین راه که نشکست مرا

منم آن نخل خزان دیده کز اسباب جهان هیچ در بار به جز برگ سفر نیست مرا

بوسه را در نامه می‌پیچد برای دیگران آن که می‌دارد دریغ از عاشقان پیغام را

ازان چون موی آتش دیده یک دم نیست آرامم که آتش طلعتان دارند نبض پیچ و تابم را

کسی به موی نیاویخته است خرمن گل غم میان تو دارد به پیچ و تاب مرا

جنون به بادیه پرورده چون سراب مرا سواد شهر بود آیهٔ عذاب مرا

به دامان قیامت پاک نتوان کرد خون من همین جا پاک کن ای سنگدل با خود حسابم را

هر چند حسن را خطر از چشم پاک نیست پنهان ز آب و آینه کن آن جمال را

از کوه غم اگر چه دو تا گشته قامتم نشکسته است آبله در زیر پا مرا

غافل مشو که وقت شناسان نوبهار چون لاله بر زمین ننهادند جام را