کاش وقت آمدن واقف ز رفتن می‌شدم تا چو نی در خاک می‌بستم میان خویش را

دل را حیات از نفس آرمیده است بیماری نسیم دهد جان، چراغ را

به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را

دوام عشق اگر خواهی، مکن با وصل آمیزش که آب زندگی هم می‌کند خاموش آتش را

این زمان در زیر بار کوه منت می‌روم من که می‌دزدیدم از دست نوازش دوش را

یا خم می، یا سبو، یا خشت، یا پیمانه کن بیش ازین در پا میفکن خاکسار خویش را

پرواز من به بال و پر توست، زینهار مشکن مرا که می‌شکنی بال خویش را

ریشهٔ نخل کهنسال از جوان افزونترست بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را

در دل آهن کند فریاد مظلومان اثر ناله از زندانیان افزون بود زنجیر را

کشور دیوانگی امروز معمور از من است من بپا دارم بنای خانهٔ زنجیر را!