در گردش آورید می لعل‌فام را زین بیش خشک لب مپسندید جام را

دل چو شد افسرده، از جسم گرانجان پاره‌ای است رنگ برگ خویش باشد میوه‌های خام را

پای به خواب رفتهٔ کوه تحملم نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا

خیرگی دارد ترا محروم، ورنه گلرخان همچو شبنم از هوا گیرند چشم پاک را

این زمان بی‌برگ و بارم، ورنه از جوش ثمر منت دست نوازش بود بر من سنگ را

کم نشد از گریهٔ مستانه، خواب غفلتم سیل نتوانست کند از جای خود این سنگ را

با تهی‌چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟ سیری از خرمن نباشد دیدهٔ غربال را

بر جرم من ببخش که آورده‌ام شفیع اشک ندامت و عرق انفعال را

ده در شود گشاده، شود بسته چون دری انگشت ترجمان زبان است لال را

هر سر موی تو از غفلت به راهی می‌رود جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را