روزگاری است که با ریگ روان همسفرم می‌روم راه و ز منزل خبری نیست مرا

گر چه چون سرو تماشاگه اهل نظرم از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا

آن نفس باخته غواص جگرسوخته‌ام که به جز آبلهٔ دل، گهری نیست مرا

ز فیض سرمهٔ حیرت درین تماشاگاه یکی شده است چو آیینه خوب و زشت مرا

درین بساط، من آن آدم سیه‌کارم که فکر دانه برآورد از بهشت مرا

سیاه در دو جهان باد، روی موی سفید! که همچو صبح گرانسنگ ساخت خواب مرا

نیست ممکن راه شبنم را به رنگ و بو زدن این کشش از عالم بالاست مجذوب مرا

درین ستمکده آن شمع تیره روزم من که انتظار نسیم سحر گداخت مرا

مکش ز دست من آن ساعد نگارین مرا که خون ز دست تو بسیار در دل است مرا

جنون دوری من بیش می‌شود از سنگ درین ستمکده حال فلاخن است مرا