ز حسن عاقبت عشق چشم آن دارم که صبح وصل شود دیدهٔ سفید مرا

فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا

نیست جز پاکی دامن گنهم چون مه مصر کو عزیزی که برون آورد از بند مرا؟

فغان که همچو قلم نیست از نگون‌بختی به غیر روسیهی حاصل از سجود مرا

چون گل، درین حدیقه که جای قرار نیست برگ نشاط، برگ سفر می‌شود مرا

نیرنگ چرخ، چون گل رعنا درین چمن خون دل از پیالهٔ زر می‌دهد مرا

مانند لاله، سوخته نانی است روزیم آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا

برنمی‌آیم به رنگی هر زمان چون نوبهار سرو آزادم که دایم یک قبا باشد مرا

تا ننوشانم، نگردد در مذاقم خوشگوار در قدح چون خضر اگر آب بقا باشد مرا

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟ خون دل چندان نمی‌یابم که بس باشد مرا