از های‌های گریهٔ من، چون صدای آب خواب غرور گشت گرانسنگ، ناز را

دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمن رخنهٔ زندان کند دلگیرتر محبوس را

در بهاران، پوست بر تن، پردهٔ بیگانگی است یا بسوازن، یا به می ده جبه و دستار را

چشم ترا به سرمه کشیدن چه حاجت است؟ کوته کن این بهانهٔ دنباله‌دار را!

از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را

چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است پروای باد نیست چراغ مزار را

ز دلسیاهی آب حیات می‌آید که تشنه سر به بیابان دهد سکندر را

شکوه مهر خامشی می‌خواست گیرد از لبم ریختم در شیشه باز این بادهٔ پرزور را

می زیر دست خود نکند هوشمند را پروای سیل نیست زمین بلند را

یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه است به چه امید به بازار رساند خود را؟