نسیم ناامیدی بد ورق گرداندنی دارد مکن نومید از درگاه خود امیدواران را

همین است پیغام گلهای رعنا که یک کاسه کن نوبهار و خزان را

نخلی که از ثمر نیست، جز سنگ در کنارش باد مراد داند، دمسردی خزان را

کار موقت به وقت است، که چون وقت رسید خوابی از بند رهانید مه کنعان را

امید من به خاموشی، یکی ده گشت تا دیدم که سامان می‌دهد دست از اشارت، کار لالان را

گوشی نخراشد ز صدای جرس ما ما قافلهٔ ریگ روانیم جهان را

به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟ اگر ز ما نستانند چشم گریان را

چو شد زهر عادت، مضرت نبخشد به مرگ آشنا کن به تدریج جان را

ز زندگی چه به کرکس رسد جز مردار؟ چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟

ز جسم، جان گنهکار را ملالی نیست که دلپذیر کند بیم قتل، زندان را