لب لعل روان‌بخشش چو آید در سخن روزی پی بوسیدنش آید، فرود از آسمان عیسی

لطفی نما بر سایلان درگهت یابن الحسن بنشسته با شوق و امید، اندر رهت یابن‌الحسن

لطف تو گر نشود شامل موسای کلیم شامل حضرت او، آن ید بیضا نشود

لب تو آب حیات است و منم لب تشنه نکنی تشنه لبی را تو شفاعت، چه کنم؟!

گمان دارم تو روزی خواهی آمد که کوچه، خانه، پر از بوی سیب است‌

لیله نیمه شعبان، سحری خوش دارد سحر نیمه شعبان، اثری خوش دارد

لوح نفس از قلم عقل نمی‌گردد نقش نا نباشد نفس منشی دیوان شما

گر دیدن روی تو به مرگ است میسر با شوق دهم جان، که به رویت نظر افتد

گفته بودی که جمعه‌ای آیی تو بگو: آن کدام آدینه است؟!

گرچه خود قاسم الارزاق بود میکاییل نیست در رتبه مگر ریزه‌خور خوان شما