آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش این چراغی است کزین خانه به آن خانه برند حافظ

آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون نیش آن خار که از دست تو در پای من است فرخی یزدی

آخر به اسارت دل حسرت زده خو کرد شادم که دگر یاد گریز از قفسم نیست فریدون توللی

آخر چه شد که این همه نامهربان شدی چیزی که خوش نداشتم ای دوست، آن شدی شعبان کرم دخت

آدمیزاد اگر بی ادب است آدم نیست فرق در بین بنی آدم و حیوان ادب است فصاحت رازی

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا حافظ

آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی مهدی سهیلی

بی روی توام هست ملالی که مپرس وز زندگی خود انفعالی که مپرس هر لحظه چه پرسی که بگو حال تو چیست؟ دور از تو افتاده‌ام به حالی که مپرس

روز و شب من به گفتگوی تو گذشت سال و مه من به جستجوی تو گذشت عمرم به طواف گرد کوی تو گذشت القصه، در آرزوی تو گذشت

گر دل برود من نروم از نظرت ور جان بدهم، خاک شوم در گذرت چون گرد شوم بر آستانت آیم بنشینم و برنخیزم از خاک درت