اشک گرم و آه سرد و روی زرد و سوز دل حاصل عشقند و من این نکته می دانم چو شمع علی اطهری کرمانی

اغلب کسان که پرده ی همت دریده اند در کودکی محبت مادر ندیده اند شهریار

از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به هزار درمان ندهم مولوی

از عشق من به هر سو در شهر، گفتگویی ست من عاشق تو هستم، این گفتگو ندارد شهریار

از گلوی خود بریدن وقت حاجت همت است ورنه هر کس وقت سیری پیش سگ نان افکند صائب

از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو ز جو خواجه عبدالله انصاری

از مردم افتاده مدد گیر که این قوم با بی پروبالی، پر و بال دگرانند صائب تبریزی

از منست این غم که بر جان منست دیگر این خود کرده را تدبیر نیست فروغ فرخزاد

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست حافظ

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست حافظ