ای که دستت می رسد کاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار سعدی

اگر داری ای مرد فرزانه هوش به تعمیر دل های ویرانه کوش صبای کاشانی

اگر شاهی، گدایی، آخرش مرگ اگر زرین کلاهی، آخرش مرگ

اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس، لذت نخوانی سعدی

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم شاید ای جان نرسدیم به فردای دگر عماد خراسانی

اول اندر کوی او جز نقش پای ما نبود آخر آنجا از هجوم خلق، جای ما نبود وصال شیرازی

ای بی خبر ازسوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی سنایی

ای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او غیر کار عاشقی کاری نمی آید از او رهی معیری

ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود سعدی

افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب، زمینی که بلند است