چنان در خانهٔ آیینه محو دیدن خویشی که گر عالم شود زیر و زبر بیرون نمی‌آیی

چشمی نچراندیم در این باغ چو شبنم چون سرو فشردیم قدم بر لب جویی

پیش از آن دم که کند خاک تو را در دل خون می به دست آر که خون در جگر خاک کنی

زمین، سرای مصیبت بود، تو می‌خواهی که مشت خاکی ازین خاکدان به سر نکنی؟

نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هم می‌کشی آخر چراغی را که روشن می‌کنی

زیر سپهر، خواب فراغت چه می‌کنی؟ در خانهٔ شکسته اقامت چه می‌کنی؟

ای عقل شیشه بار که گل بر تو سنگ بود در کوهسار سنگ ملامت چه می‌کنی؟

تعمیر خانه‌ای که بود در گذار سیل ای خانمان خراب، برای چه می‌کنی؟

در سپند من سودازده آتش مزنید که پریشان شود از نالهٔ من انجمنی

دل نبندند عزیزان جهان در وطنی که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی