همسایهٔ وجود نباشد اگر عدم چون ملک نیستی نتوان یافت عالمی

همچو بوی گل که در آغوش گل از گل جداست هم برون از عالمی، هم در کنار عالمی

پیش و پس اوراق خزان نیم نفس نیست خوشدل چه به عمر خود و مرگ دگرانی؟

غم بی حاصلی خویش نخوردی یک بار چند در فکر زمین و غم حاصل باشی؟

چنان گرم از بساط خاک بگذر که شمع مردم آینده باشی

سوز پنهانی چو شمع آخر گریبانم گرفت از گریبان سرزند از هر چه دامن می‌کشی

کثرت و تفرقه در عالم گفتار بود که جهانی همه یک تن شود از خاموشی

سینه باغی است که گلشن شود از خاموشی دل چراغی است که روشن شود از خاموشی

هر چه از دل می‌خورم، از روزیم کم می‌کنند در حریم سینهٔ من دل نبودی کاشکی

آن که آخر سر به صحرا داد بی بال و پرم روز اول این قفس را در گشودی کاشکی