از دور نیفتد قدح بزم مکافات زهری که چشیدن نتوانی، نچشانی

طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی

از باده توبه کردن مشکل بود، وگرنه سهل است دست شستن، از آب زندگانی

چند در خواب رود عمر تو ای بی پروا؟ آنقدر خواب نگه دار که در گور کنی

برگ عشرت مکن ای غنچه که ایام بهار آنقدر نیست که پیراهن خود چاک کنی

همچو شمع صبح می‌لرزد به جان خویشتن از سفیدیهای موی من چراغ زندگی

شد از فشار گردون، موی سفید و سر زد شیری که خورده بودیم، در روزگار طفلی

زینهار از لاله رخساران به دیدن صلح کن کز نچیدن می‌توان یک عمر گل چید از گلی

ز دست راست ندانستمی اگر چپ را چه گنجها به یمین و یسار داشتمی

زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی همیشه خرمن گل در کنار داشتمی