ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای خبرت نیست که در پی چه خزانی داری

ما به امید عطای تو چنین بیکاریم کار ما را به امید دگران نگذاری

نخل امید تو آن روز شود صاحب برگ که سبکباری خود را به خزان نگذاری

عمر چون قافله ریگ روان در گذرست تا بنا بر سر این ریگ روان نگذاری

رحم کن بر دل بی‌طاقت ما ای قاصد ناامیدی خبری نیست که یکبار آری

این دزدها تمام شریکند با عسس پیش فلک شکایت دونان چه می‌بری؟

به فکر چارهٔ ما هیچ صاحبدل نمی‌افتد دل ما دردمندان چشم بیمارست پنداری

مرا از زندگانی سیر کرد از لقمهٔ اول طعام این خسیسان آب شمشیرست پنداری

چنان از موج رحمت شد زمین و آسمان خالی که دریای سراب و ابر تصویرست پنداری

در گلشن حسن تو خلل راه ندارد در خواب بهارست خزانی که تو داری