با جگر خوردن قناعت کن که این مهمانسرا جز غم روزی ندارد روزی آماده‌ای

بر روی هم هر آنچه گذاری وبال توست جز دست اختیار که بر هم نهاده‌ای

شکر توام ز تیغ زبان موج می‌زند چون آب اگر چه خون مرا نوش کرده‌ای

بسیار آشنا به نظر جلوه می‌کنی ای گل مگر ز دیدهٔ من آب خورده‌ای؟

در پلهٔ غرور تو دل گر چه بی بهاست ارزان مده ز دست، که یوسف خریده‌ای

در شکست ماست حکمتها، که چون کشتی شکست غرقه‌ای را دستگیری می‌کند هر پاره‌ای

کیستم من، مشت خار در محیط افتاده‌ای دل به دریا کرده‌ای، کشتی به طوفان داده‌ای

به دست تهی می‌گشایم گره‌ها ز کار سیه روزگاران چو شانه

خوشا رهنوردی که چون صبح صادق نفس راست چون کرد، گردد روانه

گرد سفر ز خویش فشاندند همرهان تو بیخبر هنوز میان را نبسته‌ای