دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بسته کنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشکسته

ز پیری می‌کند برگ سفر یک یک حواس من ز هم می‌ریزد اوراق خزان آهسته آهسته

دو دولت است که یکبار آرزو دارم: تو در کنار من و شرم از میان رفته

از چراغی می‌توان افروخت چندین شمع را دولتی چون رو دهد، از دوستان غافل مشو

در کهنسالی ز مرگ ناگهان غافل مشو برگ چون شد زرد، از باد خزان غافل مشو

مشرق خمیازه می‌سازد دهن را حرف پوچ مستی بی درد سر خواهی، لب پیمانه شو

روزگار زندگانی را به غفلت مگذران در بهاران مست و در فصل خزان دیوانه شو

سوگند می‌دهم به سر زلف خود ترا کز من اگر شکسته تری یافتی بگو

نیست در پایان عمر از رعشه پیران را گزیر بر فروغ خویش می‌لرزد چراغ صبحگاه

هست در قبضهٔ تقدیر، گشاد دل تنگ حل این عقد ز سرپنجهٔ تدبیر مخواه