در جبههٔ ستارهٔ من این فروغ نیست یارب به طالع که شدم مبتلای تو؟

خبر به آینه می‌گیرم از نفس هر دم به زندگی شده‌ام بس که بدگمان بی تو

سایهٔ بال هما خواب گران می‌آرد در سراپردهٔ دولت دل بیدار مجو

بیخودان، از جستجو در وصل فارغ نیستند قمری از حیرت همان کوکو زند در پای سرو

مرا ز خضر طریقت نصیحتی یادست که بی گواهی خاطر به هیچ راه مرو

خاطرت از شکوهٔ ما کی پریشان می‌شود؟ زلف پر کرده است از حرف پریشان، گوش تو

درین راه به دل نزدیک، گمراهی نمی‌باشد که جای سبزه خیزد خضر از صحرای عشق تو

خواهی حنای پا کن و خواهی نگار دست من مشت خون خویش نمودم حلال تو

ذوق وصال می‌گزد از دور پشت دست گرم است بس که صحبت من با خیال تو

به بی برگان چنان ای شاخ گل مستانه می‌خندی که در خواب بهاران است پنداری خزان تو