دایم به روی دست دعا جلوه می‌کنی هرگز ندیده است کسی نقش پای تو

حق ما افتادگان را کی توان پامال کرد؟ بوسهٔ من کارها دارد به خاک پای تو!

هرگز نبود رسم ترا خواب صبحگاه ما را به صد خیال فکنده است خواب تو

من آن زمان چون قلم سر ز سجده بردارم که طی چو نامه شود روزگار فرقت تو

مکرر بر سر بالین شبنم آفتاب آمد نشد روشن شود یک بار چشم اشکبار از تو

به قسمت راضیم ای سنگدل، دیگر چه می‌خواهی خمار بی‌شراب از من، شراب بی خمار از تو

چه آرزوی شهادت کنم، که سوخته است به داغ یاس، جگر گوشهٔ خلیل از تو

طومار درد و داغ عزیزان رفته است این مهلتی که عمر درازست نام او

طلبکار تو دارد اضطرابی در جهانگردی که پنداری زمین را می‌کشند از زیر پای او

نمی‌دانم کجا آن شاخ گل را دیده‌ام صائب که خونم را به جوش آورد رنگ آشنای او