بر سیه بختی ارباب سخن می‌گرید ناله‌ای کز دل چاک قلم آید بیرون

نشاهٔ بادهٔ گلرنگ به تخت است مدام دولت از سلسلهٔ تاک نیاید بیرون

گر بداند که چه شورست درین عالم خاک کشتی از بحر خطرناک نیاید بیرون

آن‌قدر خون ز لب لعل تو در دل دارم که به صد گریهٔ مستانه نیاید بیرون

می‌شود نخل برومند سبکبار از سنگ سخن سخت، گران نیست به دیوانهٔ من

رفتی و رفت روشنی از چشم و دل مرا با میهمان ز خانه صفا می‌رود برون

یک ساعت است گرمی هنگامهٔ هوس زود از سر حباب هوا می‌رود برون

هر تمنایی که پختم زیر گردون، خام شد زین تنور سرد هیهات است نان آید برون

دست تا بر ساز زد مطرب، دل ما خون گریست از زمین ما به ناخن آب می‌آید برون

غم ز محنت خانهٔ من شاد می‌آید برون سیل از ویرانه‌ام آباد می‌آید برون