هر کجا تدبیر می‌چیند بساط مصلحت از کمین بازیچهٔ تقدیر می‌آید برون

از حوادث هر که را سنگی به مینا می‌خورد از دل خونگرم ما آواز می‌آید برون

عاقبت پیر خرابات ز بی‌پروایی ریخت پیش بط می سبحهٔ صد دانهٔ من

ز گریه‌ای که مرا در گلو گره گردد سپهر سفله کند کم ز آب و دانهٔ من

من و سیری ز عقیق لب خوبان، هیهات خشک‌تر می‌شود از می‌ لب پیمانهٔ من

خون می‌خورد کریم ز مهمان سیر چشم داغ است عشق از دل بی آرزوی من

گردون سفله لقمهٔ روزی حساب کرد هر گریه‌ای که گشت گره در گلوی من

بر حریر عافیت نتوان مرا در خواب کرد می‌شناسد بستر بیگانه را پهلوی من

به نسیمی ز هم اوراق دلم می‌ریزد به تامل گذر از نخل خزان دیدهٔ من

ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا که بی‌تلاش به چنگ آمده است شیشهٔ من