جوانی برد با خود آنچه می‌آمد به کار از من خس و خاری به جا مانده است از چندین بهار از من

بجز کسب هوا از من دگر کاری نمی‌آید درین دریای پرآشوب پنداری حبابم من

صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید پردهٔ دیگر شد از غفلت برای خواب من

نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟ که می‌آید برون از سنگ و از آهن رقیب من!

یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من با هیچ قفل، راست نیامد کلید من

مرگ هیهات است سازد از فراموشان مرا من همان ذوقم که می‌یابند از گفتار من

به یک خمیازهٔ گل طی شد ایام بهار من به یک شبنم نشست از جوش، خون لاله زار من

در حسرت یک مصرع پرواز بلندست مجموعهٔ برهم زدهٔ بال و پر من

ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن حشر خواب آلودگان از نعرهٔ مستانه کن

می‌رود فیض صبوح از دست، تا دم می‌زنی پیش این دریای رحمت، دست را پیمانه کن