خاکم به چشم در نگه واپسین مزن زنهار بر چراغ سحر آستین مزن

ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکی چنان شود که چراغ پدر کند روشن

جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار که در بهشت حلال است باده نوشیدن

چه می‌پرسی ز من کیفیت حسن بهاران را؟ که چون نرگس سر آمد عمر من در چشم مالیدن

نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاه سرزمینی که زمین‌گیر توان گردیدن

ندارم محرمی چون کوهکن تا درد دل گویم ز سنگ خاره می‌باید مرا آدم تراشیدن

هر گنه عذری و هر تقصیر دارد توبه‌ای نیست غیر از زود رفتن، عذر بیجا آمدن

دلم ز کنج قفس تا گرفت، دانستم که در بهشت مکرر نمی‌توان بودن

خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن به روی سبزه و گل همچو آب غلتیدن

کنون که شیشهٔ می‌مالک الرقاب شده است ز عقل نیست سر از خط جام پیچیدن