نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاه سرزمینی که زمین‌گیر توان گردیدن

در عشق پیش بینی، سنگ ره وصال است شد سیل محو در بحر، از پیش پا ندیدن

بیستون را الم مردن فرهاد گداخت سنگ را آب کند داغ عزیزان دیدن

خط پاکی ز سیلاب فنا دارد وجود ما چه از ما می‌توان بردن، چه با ما می‌توان کردن؟

گریزد لشکر خواب گران از قطرهٔ آبی به یک پیمانه از سر عقل را وا می‌توان کردن

نمانده از شب آن زلف گر چه پاسی بیش هنوز درد دل آغاز می‌توان کردن

گرفتم این که نظر باز می‌توان کردن به بال چشم، چه پرواز می‌توان کردن؟

جای شادی نیست زیر این سپهر نیلگون خنده در هنگامهٔ ماتم نمی‌باید زدن

قسمت خود بین نمی‌گردد زلال زندگی ای سکندر، سنگ بر آیینه می‌باید زدن

زین بیابان می‌برم خود را برون چون گردباد بیش ازین نتوان غبار خاطر صحرا شدن