چون سیاهی شد ز مو، هشیار می‌باید شدن صبح چون روشن شود بیدار می‌باید شدن

داشتم چون سرو از آزادگی امیدها من چه دانستم چنین سر در هوا خواهم شدن؟

چون دست برآرم به گرفتن، که ز غیرت بارست به من عبرت از ایام گرفتن!

ز اخوان راضیم تا دیدم انصاف خریداران گوارا کرد بر من چاه را، از قیمت افتادن

از دست نوازش تپش دل نشود کم ساکن نشود زلزله از پای فشردن

پیش ازین، بر رفتگان افسوس می‌خوردند خلق می‌خورند افسوس در ایام ما بر ماندگان

نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختن برگریزان مکافات است دندان ریختن!

سال‌ها گل در گریبان ریختی چون نوبهار مدتی هم اشک می‌باید به دامان ریختن

چو گل با روی خندان صرف کن گر خرده‌ای داری که دل را تنگ سازد، در گره چون غنچه زر بستن

هیچ همدردی نمی‌یابم سزای خویشتن می‌نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن