این چنین زیر و زبر عالم نمی‌ماند مدام می‌نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن

بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتم می‌بایدم اکنون ز لب جام گرفتن

ایام نوجوانی، غافل مشو ز فرصت کاین آب برنگردد، دیگر به جویباران

همیشه داغ دل دردمند من تازه است که شب خموش نگردد چراغ بیماران

دو چشم شوخ تو با یکدیگر نمی‌سازند که در خرابی هم یکدلند میخواران

خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کرد چون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟

گر نخواهی پشت پا زد بر جهان، پایی بکوب دست اگر نتوانی افشاند آستینی برفشان

گر به بیداری غرور حسن مانع می‌شود می‌توان دلهای شب آمد به خواب عاشقان

ما را گزیده است ز بس تلخی خمار از ترس، بوسه بر لب میگون نمی‌دهیم!

سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد عمر سبک عنان را، صرف مدام گردان