از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شود زین صدای آب، سنگین‌تر شد آخر خواب من

هر کس که زر به زر دهد اهل بصیرت است فصل شکوفه را به می‌ناب صرف کن

سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن گر توانی، آشنایی با نگاه خود مکن

قبلهٔ من! عکس در شرع حیا نامحرم است خلوت آیینه را هم جلوه‌گاه خود مکن

به استخاره اگر توبه کرده‌ای زاهد به استخاره دگر زینهار کار مکن

ز باده توبه در ایام نوبهار مکن به اختیار پشیمانی اختیار مکن

در قلزمی که ابر کرم موج می‌زند اندیشه چون حباب ز دامان‌تر مکن

از خود برون نرفته هوای سفر مکن این راه را به پای زمین‌گیر سر مکن

این راه دور، بیش ز یک نعره‌وار نیست ای کمتر از سپند، صدایی بلند کن

هر چند ز ما هیچ‌کسان کار نیاید کاری که به همت رود از پیش، خبر کن