خراب حالی ازین بیشتر نمی‌باشد که جغد خانه جدا می‌کند ز خانهٔ من

به خاک افتم ز تخت سلطنت چون در خمار افتم چو آید گردن مینا به کف، مالک رقابم من

دیدهٔ بیدار انجم محو شد در خواب روز همچنان در پردهٔ غیب است خواب چشم من

اندیشه از شکست ندارم، که همچو موج افزوده می‌شود ز شکستن سپاه من

کشاکش رگ جان من اختیاری نیست چو موج، در کف دریا بود اراده من

بر لب چاه زنخدان تشنه لب استاده‌ام آه اگر از سستی طالع نلغزد پای من!

با کمال ناگواریها گوارا کرده است محنت امروز را اندیشهٔ فردای من

گفتم از پیری شود بند علایق سست‌تر قامت خم حقله‌ای افزود بر زنجیر من

یک دل غمگین، جهانی را مکدر می‌کند باغ را در بسته دارد غنچهٔ دلگیر من

با خرابیهای ظاهر، دلنشین افتاده‌ام سیل نتواند گذشت از خاک دامنگیر من