برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

به تکلیف بهاران شاخسارم غنچه می‌بندد اگر در دست من می‌بود، اول بار می‌بستم

از خود مرا برون بر، تا کی در این خرابات مستی و هوشیاری، سازد بلند و پستم

چه با من می‌تواند شورش روز جزا کردن؟ که از دل سالها دامان محشر بود در دستم

تهی شود به لبم نارسیده رطل گران ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم

جدا چو دست سبو از سرم نمی‌گردد ز بس به فکر تو مانده است زیر سر دستم

چشم گشایش از خلق، نبود به هیچ بابم در بزم بیسوادان، لب بسته چون کتابم

محرمی نیست در آفاق به محرومی من عین دریایم و سرگشته‌تر از گردابم

مکن ای شمع با من سرکشی، کز پاکدامانی به یک خمیازه خشک از تو قانع همچو محرابم

گر شوی با خبر از سوز دل بیتابم دم آبی نخوری تا نکنی سیرابم