نگردید از سفیدی‌های مو آیینه‌ام روشن زهی غفلت که در صبح قیامت می‌برد خوابم

چهرهٔ یوسف ز سیلی گرمی بازار یافت سایهٔ دستی ز اخوان وطن می‌خواستم!

چه شبها روز کردم در شبستان سر زلفش که اوراق دل صد پاره را بر یکدگر بستم

دیدن یک روی آتشناک را صد دل کم است من به یک دل، عاشق صد آتشین رخساره‌ام

غم به قدر غمگسار از آسمان نازل شود زان غم من زود آخر شد که بی غمخواره‌ام

با گرانقدری سبک در دیده‌هایم چون نماز با سبکروحی به خاطرها گران چون روزه‌ام

خشکسال زهد نم در جوی من نگذاشته است تشنه یک هایهای گریه مستانه‌ام

سودای زلف، سلسله جنبان گفتگوست کوته نمی‌شود به شنیدن فسانه‌ام

در مذاق من، شراب تلخ، آب زندگی است شیشه چون خالی شد از من، پر شود پیمانه‌ام

نومید نیم از کرم پیر خرابات در بحر شکسته‌ست سبو همچو حبابم