تیشه فرهاد گردیده است هر مو بر تنم تا ازان معشوق شیرین‌کار دور افتاده‌ام

با همه مشکل گشایی خاک باشد رزق من بر سر ره چون کلید اهل فال افتاده‌ام

گلی که آفت پژمردگی نمی‌بیند همان گل است که چینند از نظاره گل

هر که از حلقهٔ ارباب ریا سالم جست هیچ جا تا در میخانه نگیرد آرام

جسم در دامن جان بیهده آویخته است سیل در گوشهٔ ویرانه نگیرد آرام

چه سود ازین که چو یوسف عزیز خواهم شد؟ مرا که عمر به زندان گذشت و چاه تمام

کجاست نیستی جاودان، که بیزارم ازان حیات که گردد به سال و ماه تمام

خاکساری ز شکایت دهنم دوخته است نقش پایم که به هر راهگذر ساخته‌ام

منم آن لاله که از نعمت الوان جهان با دل سوخته و خون جگر ساخته‌ام

بال و پر همند حریفان سست عهد بو می‌رود به باد چو از گل پرید رنگ