چه سود ازین که بلندست دامن فانوس؟ چو هیچ وقت نیامد به کار گریهٔ شمع

چو برگ غنچهٔ نشکفته ما گرفته دلان نشد که سر به هم آریم یک زمان در باغ

ای دیدهٔ گلچین به ادب باش که شبنم از دور به حسرت نگران است در این باغ

از برگ سفر نیست تهی دامن یک گل آسوده همین آب روان است در این باغ

تیره بختی لازم طبع بلند افتاده است پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟

ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانم که دست شانه نگارین برآمد از مویش

از بیقراری دل اندوهگین خویش خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش

چو یوسفم که به چاه افتد از کنار پدر اگر به چرخ برآیم ز آستانه خویش

چو زلف ماتمیان درهم است کار جهان ازین بلای سیه، دور دار شانه خویش

بر دشمنان شمردم، عیب نهانی خویش خود را خلاص کردم، از پاسبانی خویش