حرف سبک نمی بردم از قرار خویش از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش

ای که می‌جویی گشاد کار خود از آسمان آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خویش

آغوشم از کشاکش حسرت چو گل درید شاخ گلی ندید شبی در کنار خویش

نکند باد خزان رحم به مجموعهٔ گل من به امید چه شیرازه کنم دفتر خویش؟

می‌کند مستی گوارا تلخی ایام را وای برآن کس که می‌آید درین محفل به هوش

ساحلی نیست به از شستن دست از جانش آن که سیلاب ز پی دارد و دریا درپیش

آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خوی

حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرخ تیر باران اشارت بود از شهرت خویش

چون هر چه وقف گشت بزودی شود خراب کردیم وقف عشق تو ملک وجود خویش

هر چند تا جریم، فرومایه نیستیم تابر زیان خلق گزینیم سود خویش