در جام لاله و قدح گل غریب بود در دور عارض تو به مصرف رسید رنگ

خندهٔ کبک از ترحم هایهای گریه شد تا که رادر کوهسار عشق آمد پا به سنگ؟

همچنان در جستجوی رزق خود سرگشته‌ام گرچه گشتم چون فلاخن قانع از دنیا به سنگ

نفس رسید به پایان و در قلمرو خاک نیافتیم فضای نفس کشیدن دل

علاج کودک بدخو ز دایه می‌آید کجاست عشق، که در مانده‌ام به چارهٔ دل

نمی‌روم قدمی راه بی اشارهٔ دل که خضر راه نجات است استخارهٔ دل

تو فکر نامهٔ خود کن که می‌پرستان را سیاه نامه نخواهد گذاشت گریهٔ تاک

در وصال از حسرت سرشار من دارد خبر هر که رادر پای گل، از دست جام افتد به خاک

از طلوع و از غروب مهر روشن شد که چرخ هر که رابرداشت صبح از خاک، شام افتد به خاک

غافل به ماندگان نظر از رفتگان کند گر صد هزار خلق رود پیش ازو به خاک