نکرده بود تماشا هنوز قامت راست که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا

اگر تپیدن دل ترجمان نمی‌گردید که می‌شناخت درین تیره خاکدان غم را؟

عشق سازد ز هوس پاک، دل آدم را دزد چون شحنه شود، امن کند عالم را

کی سبکباری ز همراهان کند غافل مرا؟ بار هر کس بر زمین ماند، بود بر دل مرا

هر که می‌بیند چو کشتی بر لب ساحل مرا می‌نهد از دوش خود، بار گران بر دل مرا

چه حاجت است به رهبر، که گوشهٔ چشمش کشد چو سرمه به خویش از هزار میل مرا

گر بدانی چه قدر تشنهٔ دیدار توام خواهی آمد عرق‌آلود به آغوش مرا!

چنان ز تنگی این بوستان در آزارم که صبح عید بود روی گلفروش مرا

از نوازش، منت روی زمین دارد به من چرخ سنگین‌دل زند گر بر زمین ساز مرا

می‌کشم تهمت سجادهٔ تزویر از خلق گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا