بر جرم من ببخش که آورده‌ام شفیع اشک ندامت و عرق انفعال را

ده در شود گشاده، شود بسته چون دری انگشت ترجمان زبان است لال را

هر سر موی تو از غفلت به راهی می‌رود جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را

کاش وقت آمدن واقف ز رفتن می‌شدم تا چو نی در خاک می‌بستم میان خویش را

دل را حیات از نفس آرمیده است بیماری نسیم دهد جان، چراغ را

به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را

دوام عشق اگر خواهی، مکن با وصل آمیزش که آب زندگی هم می‌کند خاموش آتش را

این زمان در زیر بار کوه منت می‌روم من که می‌دزدیدم از دست نوازش دوش را

یا خم می، یا سبو، یا خشت، یا پیمانه کن بیش ازین در پا میفکن خاکسار خویش را

پرواز من به بال و پر توست، زینهار مشکن مرا که می‌شکنی بال خویش را