ریشهٔ نخل کهنسال از جوان افزونترست بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را

در دل آهن کند فریاد مظلومان اثر ناله از زندانیان افزون بود زنجیر را

کشور دیوانگی امروز معمور از من است من بپا دارم بنای خانهٔ زنجیر را!

از های‌های گریهٔ من، چون صدای آب خواب غرور گشت گرانسنگ، ناز را

دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمن رخنهٔ زندان کند دلگیرتر محبوس را

در بهاران، پوست بر تن، پردهٔ بیگانگی است یا بسوازن، یا به می ده جبه و دستار را

چشم ترا به سرمه کشیدن چه حاجت است؟ کوته کن این بهانهٔ دنباله‌دار را!

از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را

چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است پروای باد نیست چراغ مزار را

ز دلسیاهی آب حیات می‌آید که تشنه سر به بیابان دهد سکندر را