چشم دلسوزی مدار از همرهان روز سیاه کز سکندر، خضر می‌نوشد نهانی آب را

عنان به دست فرومایگان مده زنهار که در مصالح خود خرج می‌کنند ترا

طالعی کو، که گشایم در گلزار ترا؟ مغرب بوسه کنم مشرق گفتار ترا

دست از جهان بشوی که اطفال حادثات افشانده‌اند میوهٔ این شاخ پست را

دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را

شبنم نکرد داغ دل لاله را علاج نتوان به گریه شست خط سرنوشت را

ندارد مزرع ما حاصلی غیر از تهیدستی توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را

کمان بیکار گردد چون هدف از پای بنشیند نه از رحم است اگر بر پای دارد آسمان ما را

به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست نبسته است کسی شاهراه دلها را

نسیم صبح از تاراج گلزار که می‌آید؟ که مرغان کاسهٔ دریوزه کردند آشیانها را