یک ره ای آتش به فریاد سپند من برس در گره تا چند بندم ناله و فریاد را؟

چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم آشیان کردم تصور، خانهٔ صیاد را

دریا بغل گشاده به ساحل نهاد روی دیگر کدام سیل گسسته است بند را؟

به دشواری زلیخا داد از کف دامن یوسف به آسانی من از کف چون دهم دامان فرصت را؟

ضیافتی که در آنجا توانگران باشند شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را

درین زمان که عقیم است جمله صحبتها کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را

در سر مستی گر از زانوی من بالین کنی بوسه در لعل شراب آلود نگذارم ترا

از نگاه خشک، منع چشم من انصاف نیست دست گل چیدن ندارم، خار دیوارم ترا

آنقدر همرهی از طالع خود می‌خواهم که پر از بوسه کنم چاه زنخدان ترا!

ای گل که موج خنده‌ات از سرگذشته است آماده باش گریهٔ تلخ گلاب را