نعمت الله به عشق حضرت شاه خوش به ماهان نشسته همچون ماه عارفانه به صدق می گوید دائما لا اله الا الله

اسم اعظم او به ما آموخته شمع ما از نور او افروخته رو نموده در همه آئینه ها چشم غیر از غیرتش بر دوخته

رایت الله فی عینی بعینه و عینی عینه فانظر بعینه مبینی عند غیری غیر عینی وعندی عینه من حیث عینه

خوش بگو اللّه و اسم ذات بین معنیش در صورت و آیات بین جمله مرآتند ها و هو و هی یک حقیقت در دو سه مرآت بین

ذکر حق می گو و در خلوت نشین باش فارغ از چنان و از چنین حاصل عمر عزیز آن یک دم است دم به دم در یک دمی با ما نشین

خنک چشمی که بیند حضرت او قراری یافته از قربت او بود دلشاد همچون جان سیّد مدام از بندگی خدمت او

جامی است جهان نما دل تو افتاده به دست ما دل تو بیگانه چه داند این حکایت من دانم و آشنا دل تو

دنیی دون دنی از دون مجو چون رها کن غیر آن بی چون مجو عشق عاقل را چو مجنون می‌ کند عاقلی از خدمت مجنون مجو

تا تونشوی یگانهٔ او هرگز نشود یگانه آن دو باشی تو یگانهٔ دو عالم آن دم که اثر نماند از تو

مخبر چو نمانده است خبر کو مؤثر چو نمانده است اثر کو گفتیم لطیفهٔ بدیعی چون شمس نمانده است قمر کو