ذکر حق می گوی و در خلوت نشین باش فارغ از چنان و از چنین حاصل عمر ای عزیزان یک دم است دم به دم در یک دمی با ما نشین

خدایا تشنه ایم و جمع یاران از آن حضرت همی خواهیم باران به حق مصطفی و آل یاسین که بر یاران ما باران بباران

ساقیا از روی لطف بیکران ساغر می ده به دست عاشقان می به زاهد گر دهی ضایع شود می بخ رندی ده که می نوشد به جان

ای صبا گر روی به ترکستان دوستان را سلام ما برسان ما به جان پیش آن عزیزانیم گرچه تن ساکنست در کرمان

از این عالم بدان عالم سفر کن از آن عالم به بالاتر نظر کن چو جسم و جان رها کردی و رفتی به نور او به عین او نظر کن

در صورت و معنیش نظر کن می بین همه و مرا خبر کن خواهی که رسی به نعمت الله بر درگه سیدم گذر کن

فقر بگزین و غنا ایثار کن اختیار خود فدای یار کن صوفیانه گر بیابی این خصال رو به صوفیخانه و انکار کن

ما گدای خودیم و شاه خودیم آفتاب خودیم و ماه خودیم ملک ملک مالک خویشیم پادشاه خود و سپاه خودیم

رو به خاک راه او بنهاده ام خاک آن راهم به راه افتاده ام گر بگوید جان بده بدهم روان بندهٔ فرمان منتظر استاده ام

در سراپردهٔ میخانه مقامی دارم پیش رندان جهان منصب و نامی دارم گرچه در صومعه پیرمغان پیر شدم در خرابات مغان جای تمامی دارم