هزار شکر که از رنج زندگی آسود وجود خسته و جان ستم کشیده من به روی تربت من برگ لاله افشانید به یاد سینه خونین داغ دیده من

هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی است چو برق می‌روی از آشیان ما به کجا؟ نوای دلکش حافظ کجا و نظم رهی ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

صد سال سر خویشتن ار حلق کنی وندر تن خویش خرقهٔ دلق کنی صد بار ز حق دور کنندت به قفا گر یک سر موی روی در خلق کنی

گر مرد رهی، تو چند بیراه روی؟ اندر پی این منصب و این جاه روی؟ تا کی ز برای زر و سیم دنیا بر اسب نشینی، به در شاه روی؟

روزی به سرای وصل راهم ندهی یک بوسه از آن روی چو ماهم ندهی گفتی که: نخواستی ز من هرگز هیچ گر زانکه منت هیچ بخواهم ندهی

در صورت آدم ار فرشتست تویی ور آدمی از روح سرشتست تویی گر می‌نبشتست درین دور کسی آن وحی خط و آنکه نبشتست تویی

دم با تو زنم، که یار دیرینه تویی کم با تو زنم، که یار دیرینه تویی در عیش قدیم، ار قدمی خواهم زد هم با تو زنم، که یار دیرینه تویی

گفتم که: لبت، گفت: شکر می‌گویی گفتم که: رخت، گفت: قمر می‌گویی گفتم که: شنیدم که دهانی داری گفتا که: ز دیده گو، اگر می‌گویی

آن زلف که دارد از تو برخورداری مانندهٔ میغست که بر خورداری کی برخورم از قامت چون سرو تو من کز هر طرفی هزار برخورداری

گه وسمه بر ابروی سیاه اندازی گه زلف بر آن روی چو ماه اندازی اینها همه از چه؟ تا به بازی دل من خوش بر زنخ آوری، به چاه اندازی