از بس در سر هوای آن دوست مرا روی دل از آنجهت بهر سوست مرا چون دوست نمی‌کند ز دشمن فرقم دشمن که نکرد فرق از دوست مرا

ای عشق بحسن دیده در ساز مرا عیبم همه سر بسر، هنر ساز مرا دل گیرم از آب زندگانی، دلگیر لب تشنه به خوناب جگر ساز مرا

رفتم بر آن نگار سیمین غبغب گفتم بسفر می‌روم ای مه امشب روئی چو قمر،زلف چو عقرب بنمود یعنی که مرو هست قمر در عقرب

هر گز دل خو نگشته‌ام از غم نگرفت راه و روش مردم عالم نگرفت کس یار نشد به ما که اغیار نگشت کس مار نشد که او ز مارم نگرفت

ای گشته تو را صفات، مانع از ذات از ذات فرو نمان به امید صفات چندم پرسی کز چه جهت روزی توست با آنکه خداست رازق از کل جهات

باز آ باز آ، چو روح در تن باز آ چون جان به بدن، چو گل بگلشن باز آ گفتی که چسان تو زنده‌ای دور از من دور از تو فتاده‌ام به مردن باز آ

در دین حق ار نبوده‌ای مادر زا این چشم ببند و چشم دیگر بگشا بشناخت تو را هر آنکه دور از من دید چون قبله که پیدا شود از قبله نما

شوخی که تمام پای بستم او را بی منت جام و باده مستم او را گفتا مپرستید به غیر از من کس جز او نه کسی تا که پرستم او را

نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو چون سپهر نیلگون دارد سر افسونگری از غم رویت بسان شاخه نیلوفرم ای تو را چشمی به رنگ شعله نیلوفری

از خون دل چو غنچهٔ گل پاک دامنان مستانه می کشیده و مستور بوده‌اند گر ماه من ز مهر بود دور، دور نیست تا بوده مهر و ماه ز هم دور بوده‌اند