در عشق حکایت غم انگیز نیست افسانه مصر و شام و تبریزی نیست گفتم شاید جز او ببینم چیزی چون دیدم من بغیر او چیزی نیست

از ذرهٔ سرگشته، قرار تو کجاست وی مشت غبار، اعتبار تو کجاست در آمدن و بودن و رفتن مجبور ای عاجز مضطر، اختیار تو کجاست

این دار فنا بلند از پستی ما است وین سختی ناتمام از هستی ما است گفتم چه گناه کرده‌ام تا هستم یا رب چه گناه بدتر از هستی ما است

عرق از برگ گل انگیختنش را نگرید آب و آتش بهم آمیختنش را نگرید بخدا گر دهنش، هیچ تواند کس دید یا اگر دید توان، پس ذقنش را نگرید

در باز بروی دلم از ناز نمی‌کرد هر چند که در می‌زدم، آواز نمی‌کرد با غیر اگر صحبت او گرم نمی‌بود دل در بر من بیهده پرواز نمی‌کرد

آن کو به زبان خلق جز عیب نداشت او هیچ خبر ز عالم غیب نداشت من زندهٔ عقل را فشردم صد بار چیزی به جز آن واهمه در جیب نداشت

این وادی عشق طرفه شورستانی است غافل منشین که خوش حضورستانی است هر دل که در او مهر بتی چهره فروخت هر جا برود، چراغ گورستانی است

هر دل که رهین تن بود او دل نیست در عالم دل خبر ز آب و گل نیست راهی نبود که او بمنزل نرسد جز راه محبت، که در او منزل نیست

عشق است که بی زلزله و غلغله نیست گر ره نبری بجان جای گله نیست این راه نرفت هر که سر در ننهاد گویا که در این قافله سر قافله نیست

یک حرف مگو اگر هزارت سخن است از خود مشنو اگر چه در عدن است بگذر ز دو کون وهیچ در هیچ مپیچ بر خویش مپیچ اگر چه بار کفن است