تا بر آمد صبح پیری پایم از رفتار ماند کیست تا برگیرد و در سایه تاکم برد ذره‌ام سودای وصل آفتابم در سر است بال همت می‌گشایم تا بر افلاکم برد

چاره من نمی‌کنی چون کنم و کجا برم؟ شکوه بی‌نهایت و خاطر ناشکیب را گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن دیده عقل بسته‌ام کز تو خورم فریب را

به مهر و ماه چه نسبت فرشته روی مرا؟ سخن مگو که مرا نیست تاب گفت و شنید کجا به نرمی اندام او بود مهتاب؟ کجا به گرمی آغوش او بود خورشید؟

چشم تو نظر بر من بی مایه فکنده است بر کلبهٔ درویش هما سایه فکنده است از خانهٔ دل مهر تو روشنگر جان شد این سرو سهی سایه به همسایه فکنده است

نرم نرم از چاک پیراهن تنش را بوسه داد سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم زلق بی آرام او از آه من آید به رقص شعله بی تاب می‌رقصد به آهنگ نسیم

کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد کاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد از عشق نرنجیم و گر مایه رنج است با نیش بسازیم اگر نوش ندارد

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت...

در جام فلک باده بی دردسری نیست تا ما به تمنا لب خاموش گشاییم در دامن این بحر فروزان گوهری نست چون موج به امید که آغوش گشاییم؟

داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا در هوای دوستداران دشمن خویشم رهی در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا

جز کوی تو جای من آواره ندارم جولانگه برق است ولی چاره ندارم یک جلوه کند ماه در آیینه صد موج جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم